باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

نخودی من و باباش

۱۶ ماهگی

سلام زندگی مامان امروز ۳۰ مهر ماه اولین ماه پاییز هست دخترم الان یک ماه که اومدیم خونه جدید و تحول جدیدی تو زندگیمون آغاز شده مهمتر از همه اینکه شما از همون هفته اول تنهایی تو تخت و اتاق خودت می خوابی البته مامان مرتب شبا بهت سر میزنه هنوز شبا تا صبح یکی دوبار شیر میخوری ولی از صبح تا بیدار بشی  مرتب  شیر میخوری خیلی بزرگ خانم شدی بغلمون میکنی و محکم و صدادار میبوسیمون صورتمو میگیری و لبامو تند تند میبوسی قربون اون بوسه های شیرینت بشم دلم ضعف میکنه واسه کارهات یه قلک داری که کامان از وقتی تو شکمش بودی واست پول مینداخت توش الان دیگه تا یه سکه میلینی بدو بدو کیری میندازی داخلش خاله مهوش یه عالمه سکه برات آورده خیلی هم...
30 مهر 1393

دخترم روزت مبارک

امسال دومین سالی هست که روز دختر به خودم میبالم که دختر دارم جهان را  بدون ناخن های لاک زده بدون کفش های پاشنه بلند بدون النگو و بدون گل سر  نمیشه تصور کرد وقتی فرزندت دختر است خدا دختر را آفرید لاک بزنه کفش پاشنه بلند بپوشه النگو دست کنه ، گل سر بزنه و دل ببره از مامان باش دخترم باران جان، ثمره زندگیم روزت مبارک
8 شهريور 1393

۱۴ ماهگی

سلام زندگی مامان امروز دومین روز شهریور ماه هست و شما ۱۴ ماه۱۱ روز داری مثل فشفشه میدوی کلی نازو عشوه داری عاشق سی دی های بی بی انیشتن هستی عروسکاتو بوس میکنی اونم صدا دار ولی مامان و بابا رو نه کلی حرف میزنی برامون ولی نامفهموم کلماتی که تا حالا متوجه شدیم آب ، پتو،تاب تاب اباسی، توپ، جوجه، بدش، بدیرش(بگیرش)، رفت پر در کلاغ پر، بِییم(بریم) ، از دیروز هم که منو مامان مَیَم صدا می کنی قربونت بشم هنوز پنج تا دندون کامل داری و یدونه کوچولو که تازه نوک زده عاشق پارک و بازی با بچه ها هستی این چند وقته لجباز شدی برا هر چیزی جیغ میزنی سریع گریه می کنی خرابکاری می کنی مخصوچصن موقع شام خوردن غذا روپخش می کنی یه کم نگران این رفتارات ...
2 شهريور 1393

اولین سفر دخترم به مشهد در شب تولد یکسالگیش

  غنچه زییای مادر لبخند خدا در زندگی ام تولدت مبارک اگر سال های سال منتظر هدیه ای از طرف خدا بودم هرگز هدیه ای با ارزشتر از تو دریافت نمی کردنم آرامش وجودم نمی دانم چطور شاکر خدا باشم که باران رحمتش را در دامن ما نهاد و مرا مادر نام نهاد تا آغوش گرمم پذیرای وجودت باشد به یمن وجودت اولین سالگرد زمینی شدنت را که مصادف با میلاد مجی عالم بشریت امام زمان بود را در حرم امام رضا در جوار جدش بودیم ثانیه به ثانیه لحظه شماری میکردیم تا ساعت 1:15 دقیقه بامداد زمان اولین نفس کشیدنت در دنیایی ما بشود هر چقدر بگویم دوستت دارم کم گفتم تو بیمه امام رضا بوده و هستی و خود آقا همیشه محافظت باشد   ...
25 خرداد 1393

سفر به شمال

سلام دختر گلم ببخشید دیر به دیر میام برات اپدیت می کنم 6 خرداد روز مبعث پیامبر به همراه عمو حامد و خاله مژده اینا رفتیم رامسر سفر خوبی بود ولی بخاطر گرمی هوا شما و الیسا اذیت شدین و یه مشکل دیگه ما این بود که الیسا عادت داشت صبح زود بیدار بشه و شما دیر بیدار میشدین ولی تو این سفر شما با بیداری الیسا بیدار میشدی و بد خواب میشدی اینبار وقتی رفتی دریا خیلی ذوق کردی کاملن دریا و آب رو میشناختی اون لحظه ای که رفتی تو آب وصف ناشدنی هست با گریه از آب اومدی بیرون ولی اینقدر خسته شده بودی که همونجا خواب رفتی سه روز شمال بودیم یه شب هم رفتیم امام زاده ابراهیم که باز سما بدخواب شدی  تو سفر خیلی بد خوراک میشی و به سختی غذا میخوری ببخش...
19 خرداد 1393